همه ی دنیــــــــای نفیــــــــس *** حلماگلی***
تاريخ : شنبه 8 اسفند 1394 | 8:20 | نویسنده : مامان نفیسه

حلمایِ من! گلِ یاسِ بهشتیِ من...

قشنگترین تجربه ی سخت زندگیم!!!! بیییییینظیر بودی فرشته ی من...

یا رب نظر تو برنگردد

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)

خدایا خودت مراقب همه کوچولوها باش قلب

 

حتما از موضوع آشپزی وبلاگ ما دیدن کنید! عینک

 

"...کودکی دکمه ی ِ بازگشت ندارد ، پس کودکی ِ کودکانمان را به یاد ماندنی بسازیم..."





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 ارديبهشت 1396 | 11:50 | نویسنده : مامان نفیسه

سلام سلام

واقعا ببخشید بابت غیبت این چند مدت!

این دختر ما اخیرا عاشق تولد شده و همش دوس داره بره تولد یا واسش تولد بگیریم و از تمام جشن قسمت شمع فوت کردن و کیک خوردنش رو دوس داره فقط!

خلاصه میخواستم تا ماه رمضون نرسیده یه مهمونی بدم و گفتم حالا که قراره هزینه ای بشه بزار ببینم بهونه ای واسه خوشحال کردن دخترم پیدا میکنم یا نه؟

که حساب کردم دیدم بهترین مناسبتی که میتونم پیدا کنم جشن 1000 روزگی تولدش هست!

همه چیز عالی شد خداروشکر...

hello_kitty_pink_helma_96 happy 1000 days جشن هزار روزگی حلما گلی

بقیه عکس ها در ادامه مطلب ببینید...



ادامه مطلب

[موضوع : آشپزی و تزیین غذا و دسر, جشن ها و مناسبت های دخترم حلما, جشن با تم کیتی, جشن 1000 روزگی]
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 13:21 | نویسنده : مامان نفیسه

باران دختر صورتی کیتی بارونی شنلی pink rain girl helma

خنده ها و شادی هاتو قربون محبت

بقیه عکس ها در ادامه مطلب....



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات کودکی فندوق]
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 9:37 | نویسنده : مامان نفیسه

22 بهمن 95 مبارک من انقلابی ام راهپیمایی حضور

22 بهمن 95 مبارک من انقلابی ام راهپیمایی حضور

 من بیمار این پیچ و اخم موهای توام انقلابی کوچولوی من! محبت

22 بهمن 95 مبارک من انقلابی ام راهپیمایی حضور

22 بهمن 95 مبارک من انقلابی ام راهپیمایی حضور

اینم عکس محمد طاها جان!

22 بهمن 95 مبارک من انقلابی ام راهپیمایی حضور

و یه عکس یادگاری... فرشته

22 بهمن 95 مبارک من انقلابی ام راهپیمایی حضور





[موضوع : خاطرات کودکی فندوق]
تاريخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 9:37 | نویسنده : مامان نفیسه

ketabfrooshi سرزمین لی لی پوت ها کتابفروشی کودکان

پنجشنه تو مهمونی آقاطاها یه سری مجموعه کتاب فسقلی ها آورده بود جهت فروش.

انقدر استقبال شد توسط بچه ها و کوچولو ها که نگو!

جالب این بود که خود طاها همه کتابا رو خونده بود و خودش پیشنهاد کتاب میداد!

 





[موضوع : خاطرات کودکی فندوق]
تاريخ : پنجشنبه 14 بهمن 1395 | 13:33 | نویسنده : مامان نفیسه

سلام گل ناز و مهربونم!

ببخش که اونقدر سرم شلوغه که نمیرسم اینجا رو برات آپ کنم...

البته درگیر تدارک مراسم جشن عقد عمه اطهرم بودم.

اگه بدونی چییییی شد!

برات یه لباس دوختم بعد به پیشنهاد خودم قرار شد لباس شما و عمه با هم ست بشه که شما ساقدوش عمه باشی!

ولی هفته ای که قرار بود پنجشنبه اش جشن باشه، تازه دوشنبه اضافه پارچه های لباس عمه بدستم رسید!

مراسم جشن عقد

خلاصه با چه بدبختی رسوندم به خیاط و اون بنده خدا هم طبق مدلی که من کشیدم رو کاغذ برات دوخت!

عالی شده بود و چهارشنبه که آوردمش خونه، لباس از شما تنگ بود!! دلشکستهدلشکستهدلشکسته

مدلی که من طراحی کردم این بود و پشتش ضربدر داشت و مجبور شدم اونا رو جدا کنم تا دستت راحت بره بالا. ولی خب اونشب واسه پرو خیلی اذیت شدی غمگین

مراسم جشن عقد

مراسم جشن عقد سفره عقد شمع نور حلما

فدایی داری ساقدوش کوچولوی دوستداشتنی محبت

مراسم جشن عقد

مامان عمه دستش رو اینجوری گرفته... ببینآرام

مراسم جشن عقد ست مادر و دختر صورتی

مراسم جشن عقد

خداروشکر آتلیه هم رفتیم و فکر کنم عکسامون عالی شد! اما متاسفانه بازم بابایی با ما نیومد و بازم دوتایی عکس گرفتیم.گریه

خدا خیر بده با خاله فتانه و خاله فاطمه که بازم تو آرایشگاه و آتلیه ما رو کمک دادن تا به برنامه هامون برسیم.فرشتهواقعا اگه اونا نبودن من دست تنها به هیچ کاری نمی رسیدم! ایشالا که خدا هر حاجتی دارن به لطفی که اون شب در حق ما کردن خدا حاجت روا کنه... آمین





[موضوع : خاطرات کودکی فندوق, جشن ها و مناسبت های دخترم حلما]
تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395 | 9:21 | نویسنده : مامان نفیسه
تاريخ : 12 دی 1395 | 11:23 | نویسنده : مامان نفیسه

helma_mohammad_taha_jan

helma_mohammad_taha_jan

helma_mohammad_taha_jan

helma_mohammad_taha_jan

-26months-helma_mohammad_taha_jan

زنده باشید و سالم وروجک های ناز





[موضوع : خاطرات کودکی فندوق]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 11:40 | نویسنده : مامان نفیسه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این متن خصوصی بین من و دخترم حلماست. لطفا تقاضای رمز نفرمایید.






[موضوع : خاطرات کودکی فندوق]
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395 | 13:58 | نویسنده : مامان نفیسه

امسال منو گل دخترم یه تولد دو نفره گرفتیم. شما حسابی همکاری کردی با من در تهیه کیک شکلاتی آرام! مچکرم مامانی که انقدر گلی بوس!

کیک شکلاتی خودم پز بفرمایید نوش جان بزن 29.8.95 آبانی ام بشقاب گلگلی رومیزی گلگلیسم آبی صورتی

بفرمایید نوش جان خوشمزه





[موضوع : خاطرات کودکی فندوق, آشپزی و تزیین غذا و دسر]
تاريخ : جمعه 28 آبان 1395 | 10:46 | نویسنده : مامان نفیسه

سلام به همه دوستای مهرونم که تو این مدت با احوالپرسی موجب دلگرمی ما شدن. از همگی سپاسگزارم محبت تو این مدت اتفاق های بد زیاد افتاد واسه حلما جون که باعث نگرانی زیاد من شد... اتفاقاتی که من اینجا ثبت نکردم... به عنوان مثال فردای روزی که بخیه های سر دخترم رو کشیدم بردمش پارک که مثلا بهش خوش بگذره ولی یهو بد از سرسره اومد پایین و دستش در رفت سبز و دوباره ما تو اورژانس بیمارستان فرهمند فر بودیم تو صف رادیولوژی این شکلی گریهگریهگریه

یعنی هزاربار مردیم و زنده شدیم تا دستش رو جا انداختن و گفتن اگه یکبار دیگه همچین اتفاقی افتاد گچ میگیریم غمگین

نمیدونم والا چی بگم...

اما خب من اعتقاد دارم گر نگهدار من آنست که من میدانم درسخوان، شیشه را در بغل سنگ نگه میداردآرام.

بازم از لطف همه دوستای گلم یک دنیا ممنونم.


قبل از محرم چندتا عروسی دعوت شدیم. فامیل و همکار و دوست. ما هم همش یک دست لباس داشتیم ولی چون ست بودیم با هم خیلی دوسش داشتم و تو همه عروسی ها همین رو پوشیدیم!! خندونک

ست مادر و دختری که عاشقشم set_madar_o_dokhtar_aroosi_95



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات کودکی فندوق, جشن ها و مناسبت های دخترم حلما]
تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 | 10:35 | نویسنده : مامان نفیسه

این جریان مربوط به سه شنبه 95/7/27 هست.

شب حدود ساعت 11 بود که من و زن دایی نشسته بودیم رو مبل، و شما هم کمی اونطرف تر روی صندلی خودت جلو تلویزیون بودی غمگین

همه چی جلوی چشم خودم اتفاق افتاد! داشتی هی صندلی رو میبردی جلوتر و به میز تلویزیون نزدیک تر میشدی... که پایه صندلی به فرش گیر کرد.. هرچی تلاش کردی صندلی جلوتر نمیرفت! تعجبکه یهو با سر رفتی تو میز تلویزیون گریه تمام میز تلویزیون غرق خون شد.. فرش... خودت و من!

شکه شدمخطا! اصلا عکس العمل خوبی نبود ولی ناخودآگاه فقط جیغ زدم و یا ابالفضل گفتم...

دنیا رو سرم خراب شده بود!! فورا بابایی اومد بغلت کرد و با همون لباس خونه، زن دایی خداروشکر تازه از بیرون اومده بود و سوییچ ماشین بدست نشسته بود و دایی امیرحسین هم سریع لباس پوشید و رفتن بیمارستان...

من موندم سوت همه جا رد خون بود... خودم سرتاپا خونی شده بودم... مثه دیوونه ها با خودم حرف میزدم هیپنوتیزم و خون ها رو میشستم و بی صدا اشک میریختم گریه... دیگه به لکنت افتادمترسو...

دیدم طاقت ندارم تو خونه بمونم تا برگردن اونا، لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان...

تمام مسیر گریه کردم راننده تاکسی جهت دلداری حوادث دلخراشی درباره دخترش برام تعریف کرد... البته خدا خیرش بده، خوب بود توضیحاتش واقعن گریم قطع شد و آروم شدم...

رسیدم اورژانس بزرگسالان... وای پول همراهم نبود! فقط یه پتو مسافرتی برداشته بودم و موبایل خودمو و شوهرم و داداشم (همه بی موبایل رفته بودن چشمک)

رسیدم دیدم بغل بابا هستی و یه تور سفید رو سرت و صورتت که خون ها بهش خشکیده شده بود خطا

تا منو دیدی اومدی بغل من محبت.... دایی محمد و زن دایی لیلا هم رسیدن! بابایی برای اینکه ترسیده بودن من تنها تو خونه نمونم بهشون زنگ زده بود که بیان پیش من و وقتی من اومده بودم بیمارستان اونام زحمت کشیدن اومدن بیمارستان.

یه دارویی ریختن تو بینی تا خوابت ببره و بریم سیتی اسکن... یک ساعت منتظر موندیم خوابت نبرد! خودشون میگفتن ما اینو به بزرگسال میدیم سریع میخوابن ولی این کوچولو داره مقاومت میکنه که نخوابه!!!

ریختن دارو تو دهنت! یک ساعت صبر کردیم خوابت نبرد!! حتی گفتن اگه بریزیم تو دهنش دیگه دوزش هم بالا رفته بیاین تو قسمت تحت نظر جلو چشم خودمون باشید، خمار شده بودیخواب آلود ولی خوابت نبرد!!

خلاصه حدود ساعت دو نصف شب شده بود... راضی کردیم دایی محمد و زن دایی لیلا برن خونه... داشتیم راضی میکردیم دایی امیرحسین و فازی هم برن خونه که خانم دکتر اورژانس گفت بنظرم هوشیاریش خوبه و اذیتش نکنید برید زودتر بخیه بزنن و فردا صبح بیاین واسه سیتی اسکن.

خداروشکر که امیر جون نرفت چون منکه طاقت گرفتن دستت رو نداشتم... فقط آروم سرت رو کمی از خون پاک کردم و از اتاق عمل اومدم بیرون... پارچه انداخته بودن رو صورتت و تو هم که بدت میاد چیزی رو سرت بکشن و ترسیده بودی نکنه بابایی هم تنهات گذاشته! که شنیدم بابایی شروع کرده برات شعر خوندن و دیگه آروم شدی... اینها در حالی بود که دستت رو محکم گرفته بودن که تکون نخوری و داشتن سرت رو بخیه میزدن...خسته

3 تا... 3 تا بخیه زدن به پیشونی خوشکلتغمناک... ظاهرا یکی از شریان های اصلی آسیب دیده بود که همچین خونریزی شدیدی داشت...

عاخه دختر تو مگه نمیدونی جون منی؟ عمر من؟ همه ی زندگیمی؟؟ مواظب خودت باش خب! بی حوصله

مادر برات بمیره...

حدود 3 و خورده ای ازشب گذشته بود رسیدیم خونه. ما که سه تاییمون غش کردیم، طفلی دایی امیرحسین تا رسیده بود خونه نشسته بود شامپو فرش بکشه که رد خونها روی قالی نمونه...


دیگه نمیدونم چکار کنم؟ عقیقه ات کردیم... همیشه ان یکاد تو گردنت هست. هفته ی قبل از این ماجرا به نیت سلامتیت مبلغی رو جهت اطعام عاشورا و تاسوعا دادیم سید... از صدقه و اسفند و هرررررررررچی بگی کم نذاشتیم ولی چرا هی اتفاقات بد میوفته؟؟

خیلیا میگن بخاطر عکسای وبلاگ و انیستا هست! عاره؟؟؟

نمیدونم خیلی دودلم... شاید دیگه عکس نزارم...

شاید این وبلاگ رو حذف کنم...

شاید رمز دار کنم....

فعلا که دیگه دل و دماغ عکس گذاشتن ندارم تا ببینم چی میشه.. بی حوصله

ولی اینجا و دوستای مجازیم رو دوس دارم...





[موضوع : خاطرات کودکی فندوق, محرم, مادر]
تاريخ : چهارشنبه 21 مهر 1395 | 13:25 | نویسنده : مامان نفیسه

امسال بخاطر شما صبح عاشورا رفتیم محله قصرالدشت تا شما کاروان شتر ها و سینه سزنی ها رو تماشا کنید. خیلی خوب.

لبیک یا حسین

عاشورای حسینی کودکان شیرخوارگان حسینی 95

یا رقیه بنت الحسین

عاشورای حسینی کودکان شیرخوارگان حسینی 95

قبول باشه عزاداری هات گلم

ادامه مطلب رو ببینید.



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات کودکی فندوق, محرم]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد