همه ی دنیــــــــای نفیــــــــس *** حلماگلی***

برام هيچ حسى.. شبيه تو نيست...

عکس های آتلیه سفید در باغ ارم!

امسال با وقت قبلی رفتیم به اتفاق آتلیه و دست اندرکاران به باغ ارم! ولی زیاد از کارشون راضی نبودم چون انتخاب خوبی نکردن! من بهشون گفتم میخوام یه باغ باشه که زیادم شلوغ نباشه و هم چمن قشنگی داشته باشه و هم درخت. گزینه ها هم باغ ارم، باغ عفیف آباد و باغ جهان نما گفتم که بنظر شما کدومش مناسب تره؟ که اصرار به باغ ارم کردند که بهتره. هرچی گفتم شلوغه قبول نکردن، از کیفیت نور عکساشم راضی نبودم و اکثر عکسا تاریک بود چون ساعت مناسبی انتخاب نکرد، من بهش گفتم اگه تجربه عکس بچه داشتی باشید عکاسی زمان میبره ها، ولی گفت نه من یک ساعته میگیرم!! که نتونست و به غروب خوردیم تا دکور چید و با حلما خواستن رابطه برقرار کنن، هوا تاریک شد و حلما رو ...
22 شهريور 1396

عید غدیر 95 روز عقد محضری عمه

  بقیه عکس ها در ادامه مطلب... اینم تزیین من برای نون و پنیر سبزی سفره عقد خواهرشوهرم اینم خانوم خانوما واسه دوستانی که خواسته بودن ، در این لینک میتونید آموزش دامن پف پفی رو ببینید البته من دامن حلما گلی رو آماده خریدم ولی اینجا آموزشش کامله! ...
12 مهر 1395

آتلیه 22 ماهگی - عموفیتیله ها

چند روز پیش یکی از دوستانم در تلگرام به من پیام داد که اگه دوست داری حلما گلی رو بیار که عمو فیتیله ها میان تو آتلیه فیتیله لند و عکس بگیرید. منم که نوستالژی بچگی هام بودن عموها کلیییییییییی خوشحال شدم و نوبت گرفتم هم واسه شما هم واسه حنا گلی! خلاصه اون روز رفتیم ولی خییییییییییییلی شلوغ بود و از اونجاییکه اینجا ایران است و کلی هم پارتی بازی و حدود یکساعتی معطل شدیم تا نوبتمون شد! ولی خیلی خوب بود! من که خیلی ذوق کردم! تمام مدتی که تو نوبت بودیم حلما خانوم کلیپ های عمو ها رو تماشا میکرد، منم واسه اینکه شما خوشحال باشی به پسرخالم، آقا مرتضی گفتم که همرامون بیاد و اونم با این همه مشغله ی دکتری و تدریس و......
16 خرداد 1395

آتلیه 12 ماهگی - شانون

گلبرگ نازم!  واسه عروسی عمو میخواستیم سه تایی بریم آتلیه  ... من خیلی خوشحال بودم چون از بارداری دیگه با بابایی آتلیه نرفته بودم و خییییییییلی هم دردسر کشیدم واسه وقت گرفتن بخاطر یک سری ناهماهنگی ها  ... دست آخر چون عروسی تو باغ های طرف صنایع بود و ما قرار بود زود در مراسم حاضر باشه جهت خوشامدگویی به مهمانان... دنبال آتلیه تو معالی آباد بودم... در نهایت با اینکه آرایشگاه من 4/5 آماده کرد ولی ساعت 6 رسیدیم آتلیه و یه نفر رو جای ما فرستاده بود داخل و نوبت ما میشد 7 تا 8 ! بابایی که گفت دیر میشه و رفت به ما هم گفت بریم همراش ولی من دوست داشتم حتما عکس بگیریم و موندیم و واااااااااااااااااقعا خاله فاطمه خعلی لطف کرد اون رو...
9 مهر 1394

گردشگر کوچولو در ماسوله / آتلیه 11 ماهگی

خب صبح سه شنبه از تبریز راه افتادیم به طرف رشت و سر راه از خلخال گذشتیم و نزدیکای غروب بود و ابر ها و مراتع مناظر زیبا و چشم نوازی ساخته بودن و ما هم پیاده شدیم از ماشین و چندتایی عکس گرفتیم! شب رسیدیم رشت و استراحت کردیم و صبح زود راه افتادیم سمت ماسوله! ماسوله فوق العاده قشنگ بود! و کلی عکس گرفتیم اونجا. آتلیه هم رفتیم و با لباس سنتی گرفتیم که در پست بعدی برات میذارم عکساش رو... در ادامه مطلب عکسایی که با دور بین خودمون گرفتیم رو گذاشتم! اینجا نزدیکای خلخال هستش! فدای خنده هات عزیزکم! من عاشق این ابرهای پشت سرمون بودم... اینم عکس شما و بابایی و غروب آفتاب ...
5 مرداد 1394

آتلیه 8 ماهگی - بنیز(مادروکودک)

سلام گلبرگ نازم... بالاخره با هر دردسری بود بابا رو راضی کردم که ببرمت آتلیه هشت ماهگی! خیلی تحقیق کردم که کدوم آتلیه ببرمت که در نهایت تصمیم گرفتم بریم آتلیه تخصصی کودک بنیز یا مادروکودک تو خیابون نیایش. دکوراش فوق العاده بودن فقط یکم اخلاقش تند بود و هی زودباش زودباش میگفت ولی خب در نهایت از نتیجه کار راضی بودم! بقیه عکسا در ادامه مطلب... اونروز با مامان محبوبه و عمه اطهر و بابایی رفتیم آتلیه... واسه هر عکسی یکی کمک میداد که شما بخندی! آخه چون محیط جدید و رنگارنگ بود مثه همیشه همکاری نمیکردی باهامون! فقط یه چیز بدی که داشت فایل عکس ها رو بهم ندادن و از روی عکسا عکس گرفتم که زیاد خوب نشدن! ...
5 ارديبهشت 1394

پرنسس حلما به آتلیه میرود!! / 2 ماهگی - اتاق آبی

دختر ناز مامان در دوماهگیت یعنی دقیقا 65 روزگیت و تاریخ پنجشنبه 93.7.24 من و بابا و خاله فاطمه بردیمت استودیو اتاق آبی تا چنتا عکس خوجمل ازت بگیریم یه عکس توی بارداری با لباس تو گرفته بودیم،فردا قراره همون عکسو با خود خودت بگیریم الهی شکر که به اینجا رسیدیم و تورو توی بغلم دارم خانوم عکاس گفته بود قبل از رفتن به آتلیه یه حمام دبش ببریمت تا موقع عکس گرفتن شما لالا کنی... اما دقیقا وقتی که خانوم دوربینو به دست گرفت دخترک صورتی مام چشماشو باز کرد و با یه لبخند ژوکوند چشم دوخت به دوربین مبارک عکاس باشی!!! الهی مامان قربونت بره ... دیگه خلاصه با هزار زور و زحمت و تلاش من و خاله فاطمه و بابایی بنده خدا جنابعالی یه لالای کوچمولو کر...
25 مهر 1393
1