همه ی دنیــــــــای نفیــــــــس *** حلماگلی***

برام هيچ حسى.. شبيه تو نيست...

حلمای من! نگرانتم مادر.......... :(

1395/8/15 10:35
نویسنده : مامان نفیسه
1,046 بازدید
اشتراک گذاری

این جریان مربوط به سه شنبه 95/7/27 هست.

شب حدود ساعت 11 بود که من و زن دایی نشسته بودیم رو مبل، و شما هم کمی اونطرف تر روی صندلی خودت جلو تلویزیون بودی غمگین

همه چی جلوی چشم خودم اتفاق افتاد! داشتی هی صندلی رو میبردی جلوتر و به میز تلویزیون نزدیک تر میشدی... که پایه صندلی به فرش گیر کرد.. هرچی تلاش کردی صندلی جلوتر نمیرفت! تعجبکه یهو با سر رفتی تو میز تلویزیون گریه تمام میز تلویزیون غرق خون شد.. فرش... خودت و من!

شکه شدمخطا! اصلا عکس العمل خوبی نبود ولی ناخودآگاه فقط جیغ زدم و یا ابالفضل گفتم...

دنیا رو سرم خراب شده بود!! فورا بابایی اومد بغلت کرد و با همون لباس خونه، زن دایی خداروشکر تازه از بیرون اومده بود و سوییچ ماشین بدست نشسته بود و دایی امیرحسین هم سریع لباس پوشید و رفتن بیمارستان...

من موندم سوت همه جا رد خون بود... خودم سرتاپا خونی شده بودم... مثه دیوونه ها با خودم حرف میزدم هیپنوتیزم و خون ها رو میشستم و بی صدا اشک میریختم گریه... دیگه به لکنت افتادمترسو...

دیدم طاقت ندارم تو خونه بمونم تا برگردن اونا، لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان...

تمام مسیر گریه کردم راننده تاکسی جهت دلداری حوادث دلخراشی درباره دخترش برام تعریف کرد... البته خدا خیرش بده، خوب بود توضیحاتش واقعن گریم قطع شد و آروم شدم...

رسیدم اورژانس بزرگسالان... وای پول همراهم نبود! فقط یه پتو مسافرتی برداشته بودم و موبایل خودمو و شوهرم و داداشم (همه بی موبایل رفته بودن چشمک)

رسیدم دیدم بغل بابا هستی و یه تور سفید رو سرت و صورتت که خون ها بهش خشکیده شده بود خطا

تا منو دیدی اومدی بغل من محبت.... دایی محمد و زن دایی لیلا هم رسیدن! بابایی برای اینکه ترسیده بودن من تنها تو خونه نمونم بهشون زنگ زده بود که بیان پیش من و وقتی من اومده بودم بیمارستان اونام زحمت کشیدن اومدن بیمارستان.

یه دارویی ریختن تو بینی تا خوابت ببره و بریم سیتی اسکن... یک ساعت منتظر موندیم خوابت نبرد! خودشون میگفتن ما اینو به بزرگسال میدیم سریع میخوابن ولی این کوچولو داره مقاومت میکنه که نخوابه!!!

ریختن دارو تو دهنت! یک ساعت صبر کردیم خوابت نبرد!! حتی گفتن اگه بریزیم تو دهنش دیگه دوزش هم بالا رفته بیاین تو قسمت تحت نظر جلو چشم خودمون باشید، خمار شده بودیخواب آلود ولی خوابت نبرد!!

خلاصه حدود ساعت دو نصف شب شده بود... راضی کردیم دایی محمد و زن دایی لیلا برن خونه... داشتیم راضی میکردیم دایی امیرحسین و فازی هم برن خونه که خانم دکتر اورژانس گفت بنظرم هوشیاریش خوبه و اذیتش نکنید برید زودتر بخیه بزنن و فردا صبح بیاین واسه سیتی اسکن.

خداروشکر که امیر جون نرفت چون منکه طاقت گرفتن دستت رو نداشتم... فقط آروم سرت رو کمی از خون پاک کردم و از اتاق عمل اومدم بیرون... پارچه انداخته بودن رو صورتت و تو هم که بدت میاد چیزی رو سرت بکشن و ترسیده بودی نکنه بابایی هم تنهات گذاشته! که شنیدم بابایی شروع کرده برات شعر خوندن و دیگه آروم شدی... اینها در حالی بود که دستت رو محکم گرفته بودن که تکون نخوری و داشتن سرت رو بخیه میزدن...خسته

3 تا... 3 تا بخیه زدن به پیشونی خوشکلتغمناک... ظاهرا یکی از شریان های اصلی آسیب دیده بود که همچین خونریزی شدیدی داشت...

عاخه دختر تو مگه نمیدونی جون منی؟ عمر من؟ همه ی زندگیمی؟؟ مواظب خودت باش خب! بی حوصله

مادر برات بمیره...

حدود 3 و خورده ای ازشب گذشته بود رسیدیم خونه. ما که سه تاییمون غش کردیم، طفلی دایی امیرحسین تا رسیده بود خونه نشسته بود شامپو فرش بکشه که رد خونها روی قالی نمونه...


دیگه نمیدونم چکار کنم؟ عقیقه ات کردیم... همیشه ان یکاد تو گردنت هست. هفته ی قبل از این ماجرا به نیت سلامتیت مبلغی رو جهت اطعام عاشورا و تاسوعا دادیم سید... از صدقه و اسفند و هرررررررررچی بگی کم نذاشتیم ولی چرا هی اتفاقات بد میوفته؟؟

خیلیا میگن بخاطر عکسای وبلاگ و انیستا هست! عاره؟؟؟

نمیدونم خیلی دودلم... شاید دیگه عکس نزارم...

شاید این وبلاگ رو حذف کنم...

شاید رمز دار کنم....

فعلا که دیگه دل و دماغ عکس گذاشتن ندارم تا ببینم چی میشه.. بی حوصله

ولی اینجا و دوستای مجازیم رو دوس دارم...

پسندها (2)
نظرات (40) مشاهده جعبه ارسال نظر
محبوبه مامان ترنم
15 آبان 95 11:16
خدا را هزار بار شکر به خیر گذشته و با سه تا بخیه رفع شده .ولی واقعا از چشم باید ترسید نفیس جون . خدا خیلی رحم کرده صورتش اسیب ندیده . الهی که از چشم بد و از درد و بلا دور باشه.
مامان سلدا
15 آبان 95 11:24
سلام واقعا دلم ریخت نفیسه جون هی میگفتم خدا این خانمی چرا نیست نگرانی نیست نگو این اتفاق افتاده بود واقعاً خداروشکر که به خیر گذشته سلدای منم در 3 سالگی همیچنین اتفاقی براش افتاده بود به بغل در الومینیومی حیاط خورده بود الان ردش مونده درست وسط پیشنویش درکت میکنم چه حالی داری و همیشه همیشه اسفنج و صدقه هر روز یادت نره مراقب باشید
مامان صبرا
15 آبان 95 12:09
وایواقعا ناراحت شدم خانمی خدارو شکر به خیر گذشته ولی خدا میدونه خودت چی کشیدی . بیشتر از حلما جون تو نیاز به رسیدگی داری تا از ذهنت بره اون صحنه های وحشتناک توروخدا مراقب خودتون باشین بخدا خیلی خیلی دوستتون داریم و این وبلاگ خیلی حق داره به گردن خیلی از ما مامانا خدا در پناه خودش نگهتون داره و دیگه ار این اتفاقا هیچوقت هیچوقت نیافته
یک نفر
15 آبان 95 14:27
آحی کوچولو بلا به دور باشه .واقعا در حد یک تصادف وحشتناک یا دور از جون مثل بچه های جنگ زده شده فرشته کوچولو..براش چهار قل بخونید و قران بخونید فوت کنید.آیه هم به لباسش آویزون کنید یا متل گردنبند وان یکاد خوبه.قربانی کردن هم واقعا مهمه و از همه مهم تر سعی کنید زیاد کارهایی که جلب توجه میکنه و خارج از تر از حد متعارف هست نکنید تا تو چشم نباشه.به امید سلامتیش
مریم
15 آبان 95 14:34
سلام ،نفیسه جون این پستو که دیدم یهو دلم ریخت ،خدارو شکر که خدا رحم کرده،حضرت رقیه نذاشته اتفاق بدتری بیفته.اره عزیزم متاسفانه بعضی از افراد با دیدن عکسا زندیگیشونو مقایسه میکنن و یا چشم میزنند و یا شوهرشونو مجبور میکنن هر طوری شده این موقعیتو براشون فراهم کنه و حتی اگر نتونست زندگیشون تلخ میشه و نمیدونن که صاحب این عکسا هم خودش کم مشکل تو زندگی نداره و اینا فقط یک قسمت از زندگیشه.ان شاالله همیشه سالم باشید و سایتون بالای سر حلما گلی باشه.
مامان سام
15 آبان 95 17:33
الهی بمیرم .نفیسه جون این جوری نگو شاید اتفاق بدتر قرار بوده بیفته ولی بخاطر صدقه هایی که دادید بلا ی کم دفع شده!!!!!!ایشالا زود خوب بشه قربونش برم
الهه
15 آبان 95 21:21
عزیزم خدا روشکر به خیر گذشت دلتو شک نگیر بچه هست تورو خدا حذفش نکن من هر روز دارم نیام نگاه نیکنم ببینم چیز جدیدی گذاشتین یا نه
رز
15 آبان 95 21:53
عزیز دلم انشالله خداوند از چشم بد دورش کنه
لیلا
15 آبان 95 23:15
خیلی ناراحت شدم. ان شاالله هرچه زودتر زودتر خوب بشه حلما گلی. ولی خداروهزار مرتبه شکر اتفاقه دیگه ای نیوفتاده. خدایی نکرده به چشمش اسیبی نخورده، به خاطر اون صدقات از اتفاق بدتری جلوگیری کرده. از چشم بد به دور ان شاالله [
الی
16 آبان 95 9:40
خدا رو شکر به خیر گذشته الهیی بمیرم برا کوچولوی دوست داشتنیم ایشالا دیگه بد نبینی