همه ی دنیــــــــای نفیــــــــس *** حلماگلی***

دومین یلدای با تو بودن!

به نام او سلام نفسم! جونم! عمرم! خوبی مامان! من فدای خنده های دلنشینت بشم که تنها دلیل زندگیم شده!  امسال دومین یلدایی رو گذروندیم که با شما بودیم!  ای معنای زندگی!  با تمام وجودم عاشششششششششششقتم! یلدای امسال رو برات با تم سنتی گرفتم و چون وسط هفته بود نتونستم خیلی خوراکی های جورواجور درست کنم و بیشتر سعی کردم یه دکور قشنگ درست کنم. عکسای بیشتر رو ادامه مطلب ببینید... تزیین هندوانه شب یلدا و میوه آرایی تزیین آجیل شب یلدا به سبک سنتی! ژله آجیلی همش در ...
5 دی 1394
4411 19 27 ادامه مطلب

ح مثل حلما

  دختر عزیزم! حلما           ما انسانها به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها          را دوست داریم ، و به آنها وابسته میشویم و هر چه خاطرات         خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر         می شود !         پس هرکسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم بیشتر         دوستمان بدارد باید ...
14 آذر 1394

تیپ پائیزی گلبرگ نازم..

15 ماهگیت مبارک عسلم! گردش در یک روز زیبای پائیزی... در روز تولد مامان نفیسه...   آبان هم رو به پایان است .. انارها ترک برداشته اند خرمالوها را چیده اند برگ ها کف پوش خیاباڹ شدند…. زیباترین رنگ آمیزی طبیعت ومظلوم ترین فصل سال… و من دوستی و دوستانم را از پائیز خدا هدیه گرفتم… اهل هرجایی که باشی پائیزت با من یکی ست… پاییزت پراز لحظه های زیبا و زندگیت مملو از آرامش… . . . و آخرین روز ازماه آبانتون بخیییروشادی❤ ...
29 آبان 1394
2940 16 22 ادامه مطلب

پائیز بهاریست که عاشق شده است...

سلام سلام سلام به همه دوستان مهربونم که توی این مدت به ما سر زدید و جویای حال ما شدید و مایه دلگرمی ما! از همگی متشکرم! خداروشکر گچ دست حلما گلی رو باز کردیم و بچم کلی خوشحال شد اونروز! انگاری که رها شده بود... آزاد... اینم عکسای روزی که دستش رو باز کردیم: ...
25 آبان 1394

آخر هفته ای پر اشک!

سلام گل صبور مامان ! دختر مهربون ! عزییییییییییییییییزم ! مدتی بود هی مچ دستت رو میگرفتی و میگفتی: اوخخخخ ! ما چون هنوز شما خیلی کلمات رو به مفهوم واقعی بکار نمی بردی ، جدی نمیگرفتیم ! ولی چند روزی بود که حساس شدم که کدوم دستت رو میگی اوخخخخخ! تا اینکه روز پنجشنبه تو کوچه با بابایی رفته بودی و خوردی زمین! خب چون تازه راه افتادی خیلی زیاد زمین میخوری و دردت بیشتر شده بود ... گذشت.. صبح جمعه اومدم لباست رو عوض کنم که مثل همیشه زدی زیر گریه  موقع درآوردن دستت از آستین! ولی این بار حساس شدم که کدوم دستت رو گریه میکنی؟؟ هردوش یا یکیش؟؟ که دیدم بله! تا همون دستت رو گرفتم و زدی زیر گریه ! بازم گفتم شاید زیاد...
9 آبان 1394
1942 11 35 ادامه مطلب

گزارش عزاداری حلما کوچولو در صبح تاسوعا 94

سلام مهربونم امسال صبح تاسوعا خوابمون برد و به هیچ مراسمی نرسیدیم واسه همین به همراه بابایی رفتیم که فقط دسته های زنجیرزنی تماشا کنیم! اولش فکر کردیم انقدر دیر اومدیم که همه رفتن خونه ولی وقتی رسیدیم به محله قصرالدشت دیدیم وای انگار تازه شروع شده و دقیقا به موقع رسیدیم! بقیه عکس ها در ادامه مطلب...   قافله شترها... زنگ کاروان... اونروز هم شما رو سقا کردم و هم عروسک مورد علاقه ات "محمد" رو! و هردوتون رو بردیم که عکس بگیریم. لباس سبز پارسالت رو هم تن محمد کردم که با هم ست باشین! اونجا شتر و اسب آورده بودن و خیمه ساخته بودن و.... چ خبر بود خلاصه! شما که چشم از شتر ها برنمیداشتی! و کلی...
6 آبان 1394

هر روز و هر لحظه کنارمی عشق کوچولوی من!

خیلی فکر خوبی بود اینکه عکست رو روی لیوان ها چاپ کردم! هم خودم هم بابایی خیلی از این کار راضی بودیم و حتی صبح ها که ازت دوریم عکست جلو چشمامون هست و بقولی تو هر لحظه کنارمونی خانوم گل!   ...
5 آبان 1394

گزارش عزاداری حلما گلی در دهه محرم 94

در دهه محرم سعی کردیم هر شب بریم کانون رهپویان وصال-سید انجوی که امسال در حسینیه عاشقان ثارالله برگزار میشد و ما امسال بخاطر شما در مهد بهشت بودیم و از برنامه های مهد استفاده میکردیم. اکثر شب ها رو خاله فاطمه هم باهامون بود و یک شب رو هم مامان محبوبه و یک شب هم با عزیزجان بودیم. خداروشکر خیلی خوب بود. البته بیشتر ازت فیلم گرفتم و تعداد عکسا کمه ولی همین ها هم خالی از لطف نیست. اینم از عکس های شما در این شب ها... حلما کوچولو در حال سینه زنی با بقیه بچه ها   البته روز های اول بیشتر دوست داشتی با صندلی ها بازی کنی... قربونت قدم هات عزیزدلم... قبول باشه عزاداریهات گلم ...
1 آبان 1394

حلول ماه محرم تسلیت باد....

سلام به خورشید پرفروغ خونمون ماه محرم دوباره اومد...... ماهی که برای من سالهای سال با خاطرات بیادموندنی در ذهنم به یادگار مونده بود......... ولی... امسال اصلا از اومدن ماه محرم خوشحال نیستم! پارسال اتفاقات خعلی بدی برامون افتاد که یادآوریش هم اشکم رو در میاره......... وقتی یادم میاد با چه ذوق و شور و هیجانی از قبل از محرم برات لباس خریدم و محیای عذاداری بودیم و در اوج شب های پر شور محرم شما مریض شدی  و سه روز از طلایی ترین روز ها رو در بیمارستان بستری بودی  و..... ولش کن! خداروشکر که حالت خوبه و سالمی عزیزکم! حلما جون ! ولی امسال دوست ندارم برم هیئت! میترسم از تکرار اون روزها میترسم... ولی خب از یک چیز خو...
26 مهر 1394

دخمل بلا, نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

گلم سلام! ببخش خیلی وقته باهات درددل نکردم و ازت ننوشتم... خیییییییلی هنر کنم یه عکسی ازت بذارم! ولی واقعیت اینه که این روزا انقدر خوشمزه شدی حتی که هوس یه بچه دیگه کردم!! عزیزدلم... عشق من!  نوشتن برای تو فقط یادگاری نیست؛ یادآوری هم هست. یادآوری این که هستی و بودن تو به بودن من و بابایی هم معنایی بخشیده است ورای تصور. امروز هم روزی است برای به خاطر آوردن و به خاطر سپردن. یک سال و دو ماه و دو روز از تولدت سپری گشت تا ما همچنان بالیدن بی نظیرت را به تماشا نشسته باشیم. بدان که اگر کمتر از قبل برایت می نویسیم از آن روست که حضور تو را زندگی می کنیم؛ و این یادآوری تنها مصداق شعر زیبای فروغی بسطامی است که: &n...
22 مهر 1394
2808 11 12 ادامه مطلب