همه ی دنیــــــــای نفیــــــــس *** حلماگلی***

6 روز خاطرانگیز با تو! روزهای سخت اما شیرین تر از عسل

سلام عشق مامان  که الان مثل یه فرشته نازنازی کنارم خوابیدی و داری خواب بهشتو میبینی یک هفته پیش همچین شبی من با یه دنیا خوشحالی و اضطراب و غم و بی قراری در حال آماده شدن برای رفتن به بیمارستان بودم. آخه قرار بود تو عزیز دلمو به دنیا بیارم همه غمم ازین بود که باید با بارداری و شکم قلمبم و لگدا و تکونای تو خداحافظی میکردم هنوزم با اینکه 6 روز از زایمانم گذشته روزی هزار بار اون روزای رویایی رو به یاد میارم و بغض عجیبی سینمو پر میکنه هروقت اینجوری میشم تو دلم با خدا حرف میزنم. اول ازش تشکر میکنم که منو شامل لطف و عظمتش کرد و ازش خواهش میکنم این نعمت شیرینو بازم بهم عنایت کنه و بعدم واسه همه اونایی که میخوان مادر باشن از ته دلم دع...
27 مرداد 1393

خاطرات زایمان 3 - «من به تو تکیه کرده ام یا تو به من ؟ …مادر»

بالاخره گل منو برام آوردن و بعد از اون من دیگه من نبودم! شدم سراپا شوق و اشتیاق من تبدیل شد به مادر ... مادری که خودشو تا ابد فراموش کرد و همه وجودش شد تو تا آوردنش خالم زودی گذاشتنش زیر سینم تا شیرش بدم!! منم هاج و واج که مگه من الان شیر دارم؟؟ واقعا شیر میاد؟ و.... هنوز درست صورتش رو ندیدم که شروع به مک زدن کرد! عزییییییییییییییزم! چ لحظه ی شیرینی! اون لحظه واسه همه اوناییکه آرزوی مادر شدن دارن و همه کسایی که بهم التماس دعا گفتن... از ته دلم دعا کردم و ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفت! باورم نمیشد! حتی اون لحظه هاییکه با قدرت مک میزد بازم باورم نمیشد که مادر شدم!!!!! و این فسقلی که تا دیروز لگد میزد تو شکمم... همین فرشته ...
26 مرداد 1393

خاطرات زایمان 2 - آهای فریاد فریاد عزیزکم داره میاد

خداحافظی کردم از همه و با پرستار اتاق عمل رفتیم. اولین اتاق عمل رو وارد شدیم. هفت هشتایی پرستار اونجا بودن.. خیلی ترسیده بودم.. ای کاش راه برگشتی بود!! ولی باید میرفتم.. خوابیدم روی تخت که یهو یه مرد اومد تو! گفتم عه تو رو خدا من پشت لباسم بازه بگید بره بیرون! گفتن ایشون دکتر بیهوشیه میخواد باهات حرف بزنه!! گفتم نمیخواد  اول لباسمو درست کنید بعد! اونا هم به دکتر بنده خدا گفتن این خانومه حساسه اگه میشه بیرون باشید.. خوابیدم رو تخت و لباسم رو در آوردن. بدنم شروع به لرزیدن کرد... اشکام سرازیر شد...  هرچی میگفتن چرا گریه میکنی نمیتونستم جواب بدم.. با نرمال سیلین شکمم رو شستن و دور تا دور شکمم پارچه گذاشتن و ضد عفونی میکر...
25 مرداد 1393

اولین عکس دخترم

25 دقیقه بعد از رفتن من به اتاق عمل یعنی ساعت 11:45 دقیقه روز دوشنبه 20 مرداد دخترم از اتاق عمل اومد با چشمانی باز در حال تماشای دنیای جدید! با  وزن 3.100 - قد 50 سانتیمتر - دورسر 35 سانتیمتر.  اینم اولین عکس دخترم با بهترین بابای دنیا! پدر و دختر! عشقای من عاشق این عکسم که شادی از چشمای همسرم میباره... خیلی دوسش دارم    و حس خوبی نسبت به این عکس دارم. فقط حیف که خودم نیستم تو این عکس! ...
23 مرداد 1393

خاطرات زایمان 1 - شمارش معکوس

سلام به همه ی دوستان گلم یه دنیا ممنون از لطف و دلگرمی شما.. مرخصی کاری من تموم شد و از شنبه 22 شهریور اومدم سرکار!! و امروز فرصتی پیدا کردم بیام و بالاخره خاطرات زایمانم رو ثبت کنم. روز چهارشنبه 15 مرداد آخرین روز کاری من بود. کارم رو خیلی دوس داشتم و خدا رو شکر تو محل کارم هم با هام همکاری کردن تو مدت بارداریم و با ناراحتی از همه خداحافظی کردم و عکس یادگاری گرفتیم. 9 ماه با حلما گلی دوتایی با هم سر کار رفتیم... از عصرش که خونه رفتم خیلی دلم گرفته بود که دیگه دوستام رو نمیدیدم... شب که شد دردام زیاد شد.. همسرم میگفت خب اشکال نداره دخترم جاش تنگه میخواد بیاد زودتری ولی من دوس داشتم تاریخ تولد...
22 مرداد 1393
10351 4 10 ادامه مطلب

حلما یاس بهشتی من!

دختر نازدار من!   تو ماه محرم مهمون دلم شدی و بعد از ماه رمضون می خوای مهمون خونمون بشی. چه پاقدم با برکتی. بیا که خوش اومدی عزیزدلم...   سلام به دوستان مهربانم کمتر از 48 ساعت تا بغل گرفتن دخترم وقت باقیست برایم دعا کنید . . . شک ندارم ... میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که  می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بست ... الان حتما تو با آرامش تو دلم خوابیدی ولی چشمای من پر از اشکه... هم از عشق تو هم از سوز دلشکستگی و کمی ترس و دلهره... اما قلبم برای تو لبریزه از آرزوهای قشنگ... کاش هیچوقت یادم نره که تورو به این دنیا میارم تا بشی همه چیز و همه کسم، چون ی...
18 مرداد 1393

فرمانروای قلبم

در قلــــــــــــب کوچکم فرمانروایــــــــــــی میکنی بدون هیچ نائب السلطنه ای کسی نمیداند چه لذتـــــــــــــــــــــــــــــــی دارد بهترین پادشاه تاریخ را در دل داشــــــــــتن....! ...
14 مرداد 1393

هفته ی 38 بارداری و تعطیلات عید فطر

سلام به حلمای عزیز خودم خوبی گل من؟ دخترم؟ عیدت مبارک خانوم گل. ما برای عید فطر 4 روز تعطیل بودیم و مامان بالاخره تونست بعد از کلی وقت استراحت کنه.. ولی تنها بودیم این چند روز.. چون عزیز جان و پدر جان رفته بودن مشهد - مامان محبوبه و بابا جون رفته بودن یاسوج و بقیه هم هر کدوم یه جایی بودن! روز دوم تعطیلات. صبح یه لخته ی کوچولو خون دیدم و کمی هم خون آبه.. ولی چون تا ظهر تکرار نشد بیخیال شدم. واسه ناهار هم بابایی ما رو مهمون کرد باغ راز.. خیلی خوش گذشت.. شیشلیک خوردیم و کلی عکس گرفتیم... از عصر یه سری دردهایی اومد سراغم.. نافم و از دوطرفش تا پهلوهام... گاهی هم شکمم مثل سنگ میشد... گاهی رحمم منقبض میشد.. موقع نشست...
11 مرداد 1393

خدارو شکر...

خدارو شکر میکنم که بهم این قدرتو داد که 2 سال مثل یه محقق در مورد بچه داری مطالعه کنم و از روز اول بارداری با هوشیاری کامل پایه های زندگی آیندتو دونه به دونه و درست بچینم... و خدارو شکر که باباییتم باهام همکاری کرد و نکاتیو که باید انجام میشد با کمک هم انجام دادیم. من به آینده خیلییییییییییییییییییییی امیدوارم، من به خوشبختی تو ایمان دارم، تو روزهای فوق العاده ای در پیش داری دختر زیبای من کاش الان که داری در بطن من، داخل وجود من جرعه جرعه آب حیات مینوشی و هرازگاهی با ضربه های کوچیک و مهربونت مامانو نوازش میکنی بدونی این مادر گرچه بی تجربه و خامه، گرچه بار اولیه که داره یه فرشترو پرورش میده...امااا...نهایت تلاششو کرده و میکنه که فرداها و...
7 مرداد 1393